تبلیغات
قرآن کتاب هدایت

قرآن کتاب هدایت

وبلاگ-کد لوگو و بنر
وبلاگicon

چند حکایت پندآموز و شیرین از گلستان سعدی

حکایت 1 :
یاد دارم که ایام طفولیت، بسیار عبادت مى‌کردم و شب را با عبادت به سر مى‌آوردم. در زهد و پرهیز جدیت د شتم. یک شب در محضر پدرم نشسته بودم و همه شب را بیدار بوده و قرآن مى‌خواندم، ولى گروهى در کنار ما خوابیده بودند، حتى بامداد براى نماز صبح برنخاستند. به پدرم گفتم: از این خفتگان یک نفر برنخاست تا دو رکعت نماز بجاى آورد، به گونه‌اى در خواب غفلت فرو رفته‌اند که گویى نخوابیده‌اند بلکه مرده‌اند. پدرم به من گفت: عزیزم! تو نیز اگر خواب باشى بهتر از آن است که به نکوهش مردم زبان گشایى و به غیبت و ذکر عیب آنها بپردازى.

نبیند مدعى جز خویشتن را *** که دارد پرده پندار در پیش
گرت چشم خدابینى ببخشند *** نبینى هیچ کس عاجزتر از خویش

حکایت 2 :
ناخوش‌آوازى به بانگ بلند، قرآن همى خواند. صاحبدلى بر او بگذشت. گفت: تو را مشاهره (اجرت) چندست؟ گفت: هیچ. گفت: پس این زحمت خود چندان چرا همى دهى؟ گفت: از بهر خدا مى‌خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.

گر تو قرآن بدین نمط خوانى *** ببرى رونق مسلمانى

حکایت 3 :
توانگرى بخیل را پسرى رنجور بود. نیکخواهان گفتندش: مصلحت آن است که ختم قرآنى کنى از بهر وى یا بل قربانى. لختى به اندیشه فرو رفت و گفت: مصحف مهجور اولى‌تر است که گله‌ى دور.

دریغا گردن طاعت نهادن *** گرش همره نبودى دست دادن
به دینارى چو خر در گل بمانند *** ورالحمدى بخوانى، صد بخوانند

بروز رسانی شده در : - -
تاریخ ارسال : یکشنبه 6 اردیبهشت 1394  ساعت 07 و 55 دقیقه و 51 ثانیه    نویسنده :   سید مرتضی موسوی

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
  • موضوعات CATEGORIES2

  • برچسبها TAGS

  • آرشیو ماهانه Monthly Archive

  • صفحات اضافی Static Pages